نوروز
شیشه می شکند و زندگی می گذرد
نوروز می آید تا به ما بگوید:
تنها محبت ماندنی است
پس دوستت دارم
چه شیشه باشم، چه اسیر سرنوشت
شیشه می شکند و زندگی می گذرد
نوروز می آید تا به ما بگوید:
تنها محبت ماندنی است
پس دوستت دارم
چه شیشه باشم، چه اسیر سرنوشت
دلم بدجوری گرفته...![]()
خسته شدم از اینهمه دروغ و دو رنگی...![]()
آخه چرا...؟ خدا جونم چرا...؟؟؟![]()
خدایا ببخش اما دلم خسته است...
خسته از هر نگاه مسموم...
خسته از هر نامردی...
خسته از بد فهمیده شدن...
خسته ام، آنقدر که نای آه کشیدن هم ندارد این تن خسته ام...
بعد از حدود یه سال برگشتم.
خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود، درسته همش کپی برداریه اما حرفه دله دیگه... (قبلاً از اساتیدی که دست به قلم هستن پوزش می خوام.)
امیدوارم اینبار مشکلی پیش نیاد و بتونم زود به زود آپ کنم.
![]()
(منو تنها نذارین و برای بهتر شدن وبم کمکم کنید. ممنون)![]()
![]()
من اگر اشك به دادم نرسد، مي شكنم
اگر از ياد تو يادي نكنم، مي شكنم
بر لب كلبه محصور وجود،
من در اين خلوت خاموش سكوت
اگر از ياد تو يادي نكنم، مي شكنم
اگر از هجر تو آهي نكشم،
تك و تنها مي شكنم،
به خدا مي شكنم
دل مـن خسـتگیـات خیلی زیاده میدونم
دل مـن تـنهایـیات پـرازسـوالـه میـدونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم
دل مـن آرزوهـات نـقش بر آبه میدونم
دل مـن تحمـلت مثـله یـه كوهه میدونم
دل مـن عـاشـقیات مـثل جنـونه میدونم
دل مـن صـبوری و كسی سـراغت نمیاد
دل مـن خسـته ای و صـدا ازت در نمیاد
دل مـن امـید تـو فقـط بـاید خـدا بـاشـه
دل مـن تنـهایـیات بـایـد پـر از دعـا باشه
درون سـینه ام دردیـسـت نا پیـدا نمی دانـم
دوای ایـن درد چـه کـس بـاشـد نـمی دانـم
در این غربتکده بنگر دل ما را طبیبی هست؟
جواب این سؤالم را به جان خود نمی دانم؟!
کاش قلبم می فهمید که دیگر یاری ندارد
کاش می فهمید که دیگر نباید بتپد
کاش می فهمید که عمرها صبر کردم
اما نیامد....
کاش قلبم می فهمید که دیگر تاب تحمل ندارم
کاش می فهمید چشمانم دیگر اشکی برای ریختن ندارد
کاش می فهمید دستانم تنها مانده
کاش می فهمید که خورشید عشق دیگر در ساحل انتظار طلوع نمی کند
کاش می فهمید که روزها دیگر معنا ندارد
کاش می فهمید بید مجنون نیز دیگر لیلی ندارد
کاش می فهمید دیدگانم خسته از انتظار، دیگر نور دیدن ندارد
کاش می فهمید پاهایم نای ادامه را ندارد
کاش می فهمید که دیگر به آخر رسیدم
اینجا آخر خط....
مرگ مرا می خواند
و اینبار بی هیچ بهانه
دعوت او را می پذیرم

یـک شبی مجـنون نـمازش را شـکسـت
بــی وضــو در کــوچـه لــیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فـــارغ از جــام الـستـش کــرده بــود
ســجــده ای زد بـــر لـب درگـــاه او
پُـــــر ز لـــیــلا شـــد دل پـــر آه او
گفت یـا رب از چـه خـوارم کرده ای
بـــر صـلیـب عــشـق دارم کـــرده ای
ونــدر ایـن بــازی شـکـستـم داده ای
دردم از لــیــلاسـت آنــم مــی زنــی
مــن کـه مـجـنـونـم تـو مجنونم نـکن
ایــن تـو و لـیـلای تــو... مـن نیـسـتـم
گــفـت ای دیـــوانه لـیــلایــت مــنـم
در رگ پـــنــهـان و پــیـدایـت مـنـم
ســـالـهــا بــا جــــور لـیــلا ســاخـتـی
مــن کــنــارت بـــودم و نـشـنـاخــتی
صــد قــمــار عـشــق یـکـجـا بـاخـتم
کـــردمــت آواره صــحــرا نــشــــد
گـفــتـم عــاقـل مـی شــوی امـا نـشـد
غـــیــر لـــیــلا بــر نـیـامــد از لـبـت
روز و شـب او را صــدا کــردی ولـی
دیــدم امــشـب بــا مـنـی گـفـتم بــلی
مـطـمـئن بـودم بـه مـن ســر مـی زنـی
در حــریــم خـــانــه ام در مــی زنــی
درس عـشـقش بـی قــرارت کـرده بود
مــرد راهـش بـاش تـا شـاهـت کــنم
صـد چــو لیـلا کـشـته در راهـت کـنـم

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن)) را درک کنی... امّا هیهات....
که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

آدمــک آخــر دنیــاســت، بخنــــــــد
آدمک مرگ همین جاست، بخنــــــــد
دسـت خـطی که تـو را عاشق کرد
شـوخی کاغـذی مـاسـت، بخنــــــــد
آدمــک خـر نــشـوی گــریـه کـنـی
کـــل دنــیــا تـمـاشـاسـت، بخنــــــــد
آن خــدایـی کـه بـزرگـش خـواندی
بـه خـدا مـثل تـو تنـهاست، بخنــــــــد
دوستی شاخه گلیست، مثل نیلوفر و یاس
مثل حس قاصدک، مثل حرف من و ماست
دوستی خاطره ایست، زیر باران زمان
مثل شوق پر زدن، مثل ماه مهربان
دوستی لحظه ای از حس زیبای دل است
مثل دیدن شبی، بی ستاره مشکل است
دوستی بخشش یک اشتباه بی غرض
که دادن دلیست، بی بهانه، بی عوض
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت: یا رب از چه خوارم کرده ای!؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای...
دوستان خوبم، میتونید این شعر رو بصورت کامل در ادامه مطلب بخونید.
کاش رؤیاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی، مهر و صفا، قانون انسان بودن است
کاش قانونهایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاشکی
بین دلها، غصه ها مردانه قسمت می شدند.
در زمانهای بسیار قدیم وقتی که هنوز پای بشربه زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته و کسل تر از همیشه؛ ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:
بیایید بازی کنیم! مثلاً قایم باشک!
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد:
من چشم می گذارم و از آنجا که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن:
یک....دو....سه....
ای خدا Hard دلم Format مکن
Fild من را خالی از برکت مکن
Option غم را خدایا On مکن
File اشکم را خدایا Run مکن
Deltree کن شاخه های غصه را
سردی و افسردگی را، هر سه را
Jumper شادی بیا تا Set کنیم
سیستم اندوه را Reset کنیم
نام تو Password درهای بهشت
آدرس Email سایت سرنوشت
تا نیفتد Bug در اندیشه مان
تا که ویروسی نگردد ریشه مان
ای خدا از بهر ما ایمن فرست
بهر دلهای پر آتش Fan فرست
ای خدا حرف دلم با کی زنم؟!
Help می خواهم که F1 می زنم
بیا در زیر باران صداقت تمام هستی خود را بشوئیم
برای ابرهای غم گرفته سخن از آبی دریا بگوئیم
بیا با کوله باری از محبت رهی تا مرز خوبیها بپوئیم
به پاس مهربانی شقایق بیا گلهای عاشق را ببوئیم
بیا با تکیه بر قانون احساس دگر حرفی ز آهنها نگوئیم
و رؤیای قشنگ زندگی را بیا در عطر شب بوها بجوئیم

با تمام بی کسی ها ساختم
دل سپردم سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشناختم
وای بر من ساده بودم، باختم
دل سپردن دست او دیوانگیست
آه، غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من، چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است
نیّتش از عشق، تنها خواهش است
دوستت دارم، دروغی فاحش است
مذهب او هر چه بادا، باد بود
خوش به حالش کاین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می، شاد بود
چشم هایش، مست مادر زاد بود
این دل دیوانه آخر جای کیست؟؟!!
آنکه مجنونش منم، لیلای کیست؟؟!!
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
پایبند جست و جویم کرد و رفت
عاقبت بی آبرویم کرد و رفت
یک شب از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت...
عشق دروغه آدما
قلبا شلوغن به خدا
تو روت میگن دوست دارم
ولی می خندن به شما
عشق فقط یه ادعاس
دوست دارم تو کتاباس
دنیا همش حرفه عزیز
عاشقی مخصوص خداس
عشق فقط یک کلمه ست
سه حرف آخرش فناست
عینش عذابتون میده
تازه عزیز اوله راس
شین در میان ماجراس
مشکلترین بخش اینجاس
شکنجتون میده عزیز
بی رحم خیلی بی وفاست
اینجا دیگه آخر راس
ادامه دادن اشتباس
عاقلا تصمیم می گیرن
آخه دیگه وقت طلاس
خلاصه حرف حرفه بلاست
موقع دوری از خداست
قافو دیگه حدس بزنید
این دفعه نوبت شماست
« عشق فقط یک ادعاس »
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار...
غريب است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛ به بازيش ميگيريم. هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بي رحم تر. تقصير از ما نيست؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند. << دکتر علی شریعتی >>
خدایا!
به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. << دکتر علی شریعتی >>
کاش در دنیا ۳ چیز وجود نداشت:
۱- غرور ۲- دروغ ۳- عشق
انسان با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد. <<دکتر علی شریعتی>>
خدایا!
من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری؛ من چون تویی دارم و تو چون خود نداری. << دکتر علی شریعتی >>
خدایا!
چه سخت است تنهایی
و چه بدبختی آزاد دهنده ایست
تنها خوشبخت بودن
بودنی که ...
سخت تر از کویر است....
<< دکتر علی شریعتی >>
خدایا!
به من چگونه زیستن را بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. << دکتر علی شریعتی >>
خداوندا...
تقدیرم را زیبا بنویس؛ کمک کن آنچه تو زود می خواهی، من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی من زود نخواهم. << دکتر علی شریعتی >>
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت ... << دکتر علی شریعتی >>
خوشبختی بر ۳ ستون استوار است:
۱- فراموش کردن گذشته.
۲- غنیمت شمردن حال.
۳- امیدوار بودن به آینده.
<< مترلینگ >>
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورتو از دست بدی، ولی مواظب باش که به خاطر غرورت کسی رو که دوستش داری از دست ندی. << شکسپیر >>
همیشه سعی کن چیزی را که دوست داری، بدست بیاوری وگرنه مجبوری چیزی را که بدست می آوری دوست داشته باشی.
<< شکسپیر >>
هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی؛ به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی. << شکسپیر >>
فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست بیاوری و بدست آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی. << شکسپیر >>
پیوسته چنین بوده است که عشق از عمق خود هیچ نمی داند، تا آنکه ساعت جدا شدن فرا رسد. << جبران خلیل جبران >>
عشق مثل ساعت شنی می ماند، همزمان که قلبت را پر می کند، مغزت را خالی می کند. << انیشتین >>

اگر کلید قلبی را نداری، قفلش نکن. اگر کسی را دوست داری، خوردش نکن. اگر دستی را گرفتی رهایش نکن. << زرتشت >>
دیگران را ببخش؛ نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشایشند، بلکه به این خاطر که تو سزاوار آرامش هستی. << زرتشت >>
میخواهم
بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادی کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم،
با سرزنش از تو انتقاد نکنم
با تحقیر به تو کمک نکنم
و اگر تو نیز با من چنین باشی...
یکدیگر را غنی خواهم کرد...
سازنده ترین کلمه << گذشت >> است، پس آنرا تمرین کن.
پرمعناترین کلمه << ما >> است، آنرا به کار ببر.
عمیقترین کلمه << عشق >> است، به آن ارج بنه.
بیرحمترین کلمه << تنفر >> است، از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه << هوس >> است، با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه << من >> است، از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه << خشم >> است، آنرا فرو ببر.
بازدارترین کلمه << ترس >> است، با آن مقابله کن.
نشاط بخش ترین کلمه << کار >> است، به آن بپرداز.
پوچترین کلمه << طمع >> است، آن را بکش.
آرام بخش ترین کلمه << صبر >> است، برای داشتنش دعا کن.
روشنترین کلمه << امید >> است، به آن امیدوار باش.
نمی دانم محبّت را بر چه کاغذی بنویسم
که هرگز پاره نشود!
بر چه گلی بنویسم
که هرگز پرپر نشود!
بر چه دیواری بنویسم
که هرگز پاک نشود!
بر چه آبی بنویسم
که هرگز گل آلود نشود!
و بر چه قلبی بنویسم
که هرگز سنگ نشود...

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب
که در آن هیچکس نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند...
... پشت دریاها شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خردو روشنی اند
پشت دریاها شهریست...
قایقی باید ساخت...
<سهراب سپری>
کودک نجوا کرد: خدايا، با من حرف بزن. مرغ دريايي آواز خواند، کودک نشنيد. سپس کودک فرياد زد: خدايا، با من حرف بزن. رعد در آسمان پيچيد، اما کودک گوش نداد. کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت: خدايا بگذار ببينمت. ستاره اي درخشيد، اما کودک توجه نکرد. کودک فرياد زد: خدايا، به من معجزه اي نشان بده و يک زندگي متولد شد، اما کودک نفهميد. کودک با نا اميدي گريست. خدايا، با من در ارتباط باش، بگذار بدانم اينجايي. بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد، ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت.
زندگی ریاضیات است، اگر خوبیها را جمع و بدیها را کم، شادیها را ضرب و غمها را تقسیم کنیم، عشق را به توان برسانیم و نفرت را زیر رادیکال ببریم؛ آنگاه خواهیم توانست معادله سخت چگونه زیستن را حل کنیم.
با آنچنان عشقی در قلبت زندگی کن که احیاناً اگر به جهنم رفتی، خودِ شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
آنجا که امکان نفرت هست، امکان عشق هم هست؛ فقط کافیست از میان این دو یکی را انتخاب کنیم.
مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد.
من تو را دوست دارم، تو دیگری را، دیگری شاید کسی و کسی شاید مرا.
در اتاقم که به اندازه یک تنهائیست، دل من که به دنبال یک عشق است به بهانه های ساده تنهائی خود می نگرد.
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد، سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی.